تبليغاتX
کلبه حسین وکیلی زارچ(مجری/گوینده/شاعر)

کلبه حسین وکیلی زارچ(مجری/گوینده/شاعر)

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند....نظر بده لطفاَ



میلاد امام رضا ضامن آهوها مبارک


روزها و ماههاباهم همه یکجا گذشت

دل کبوتر شدبروی گنبدی زیبا نشست

روز میلاد امام هشتمین شد عاشقان

هشت هشت یکهزارو سیصدو هشتادو هشت

پ.ن:من  امروز3شنبه 8/5در مراسم افتتاح کانون مهرو ویژه  برنامه میلاد امام رضا(ع)در دانشگاه  علوم پزشکی شهید صدوقی یزد اجرا دارم( در جمع دانشجویان پزشکی،دندانپزشکی،داروسازی)(سالن اجتماعات شهید پاکنژاد بلوار دانشجو جنب دانشکده پیراپزشکی)

توضیح:اخیراً در یزد(شهر زارچ) روی یک پلاکارد اسم من به عنوان مجری آورده شده..شیطنت برای جذب مخاطب.و احتمالاً دوستان قصد سوءاستفاده از نام مرا داشتند که پیگیری خواهم کرد.

تشکر:

تشکر از همه دوستان دانشگاه علوم پزشکی..جای همه دوستان خالی.جشن بسیار قشنگی بود.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:9 توسط حسین| |
http://i.friendfeed.com/9d9ce90c4574685b400ed1c18cd1a6935d95d307http://i.friendfeed.com/b4f4c2109aba90a9ca6cba8f003cc0689dd53f23http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Larg_Pic/2009%5C7%5C30%5Cimg633845460325937500.jpg

در این دوره با گرایشهای مختلف وجناحبندی های گوناگون که ایا واقعا چپ چپ است و راست راست.اصلاحطلب کیست؟شورای نگهبان به چه معیار چپ را از راست وراست را از چپ تمیز میدهد؟ایا به معیار زیر ؟ایا به معیار قدرت بندیهای سیاسی ؟وایا از نظر انان یک اصلاحطلب خوب یک اصلاحطلب مرده است؟

اصولگرا" و "اصلاح طلب" دو واژه پر معني و پر محتوا هستند و شايد همه انسان‌ها به نوعي خود را اصولگرا و اصلاح‌طلب قلمداد كنند

 به ادامه مطلب روجوع کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 3:58 توسط حسین| |
«هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یُمن دعای شب و ورد سحری بود».

عشق را خواب دیده‏ای. تو خود عشقی.

پیرمراد بودی و در پی یار. دنیا را به ارزانی نخریدی حرمت دوست را پاس داشتی؛ که هر چه داشتی از دوست بود.

«یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود».

تو از کلمات، پرنده ساختی. عشق را آگاهانه دریافتی و با چشمانی باز، عاشق شدی. با تو، سیب‏ها اندیشه بهار گرفتند و صداها، عشق را در دامنه کوه‏ها پژواک کردند.

نارنج‏های شیراز، شاعر شدند و سنگ‏فرش‏ها ترانه‏خوان. عالمی را خبر کردی تا بی‏خبر نباشد کس که در عشق و مستی افتد.

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود بهر درش که بخوانند بی‏خبر نرود.
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ‏کار ز پیشت بدین هنر نرود

عاشقی می‏کنی و دل به لطف بی‏کران خداوند بسته‏ای؛ نه دنیای دون و مردمان خاکی؛ «لطف الهی بکند کار خویش فصل خدا بیشتر از جرم ماست

به برکت و اعجاز عشق، ایمان داری و همیشه از عشق می‏سرایی و می‏دانی که کلامت کیمیا خواهد شد. «در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»

حکمت خویشتن‏شناسی را به نیکی دریافته بودی و نیک‏تر سرودی:

سال‏ها دل طلب جام جم از ما می‏کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‏کرد.
«بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی‏دیدش و از دور خدایا می‏کرد».

به یگانه دلبسته بودی و می‏دانستی تنها اوست که لایق دوست داشتن است و دوستی؛ اوست که همیشه دوست خواهد بود.

«جان بی‏جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد».

به خلق و خدمت به خلق، ایمان داشتی و وفای به عهد با خالقت را در خدمت بندگانش می‏دیدی:

«هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد».

وقتی که می‏سرودی، کلمات پرنده می‏شدند و پرنده‏ها عاشق. جهان را با کلماتت تغییر دادی؛ چنان‏که گفتی:
«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم وطرحی نو در اندازیم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:44 توسط حسین| |
دوستان از جمعه تهران برنامه دارم :

17صبح جمعه تالار رضوان در پاسداران.....جشن فارغ التحصیلی.

20  سالن خوارزمی انرژی اتمی در کارگر شمالی(امیر آباد)

ممنون........

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:51 توسط حسین|

(ببینید شما اینچنین  دختری هستین وآیا همسرتان همچین زنی هست یا نه؟)

همسر آینده ام!میتوانی خوشحال باشی؛چون من دختر کم توقعی هستم.اگر میگویم باید تحصیل کرده باشی؛فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من میفهمی!

اگر میگویم باید خوش قیافه باشی؛فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند داماد سر است!و تو اعتماد به نفست هی بالا برود!

اگر میگویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی ؛ فقط به خاطر این است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خودی پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم؛به خاطر این است که پول هایت را جمع کنی و بی خودی اجاره خانه ندهی!!!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم ؛فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر  شب عروسیمان بوده ای!

اگردوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی ؛ فقط به خاطر این است که تو بتوانی در آرامش و راحتی مسافرتی بروی و آب و هوایی عوض کنی!!

اگر میگویم هر سال برویم یک کشور ببینیم ؛فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا  واقعا به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است ؟!اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم ؛پس چه کسی کمکم کند ؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم ؛به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

وبالاخره..........

اگر جهیزیه چندانی  با خودم نمی آورم ؛فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است!!!

پ.ن :در آپ بعدی چند راهنمایی مفید برای بانوان محترم  دارم که براتون مینویسم.............


                                          حسین وکیلی زارچ

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:22 توسط حسین| |
سلام....از این که دیر به دیر آپ میکنم و خبر نمیدم معذرت میخوام...خیلی وقته دست و دلم به نوشتن نمیره.دل خسته ام از بس نوشتم و هرکی یه نگاه گذرا بهش کرد و رفت.

تا حالا این قدر خسته از حال و هوای دورو برم نبودم..این فضا؛فضای خفه اییه؛تورو خدا آقا بالاسرها!!!یکم اکسیژن بدین..ما میخوایم نفس بکشیم............همین

به کجا داریم میریم ما؟چرا به آدما یه جوری نگاه میکنیم که طرف از سنگینی نگاه شما سنگینی یه بغض رو حس کنه که گلوشو فشار میده..من از نگاه تلخ آدما بیزارم...از تهمت متنفرم...بیا یکم پایین پایینا رفیق با ما بپر.....

نه رو شناس به حصن و نه آشنا با عشق

به هرزه هرزه مرا روزگار میگذرد

زمان وعده به پایان نمیرسد هرگز

مدار من همه بر انتظار میگذرد

پ.ن1:نهم مهر ماه تو سالن اجتماعات بیمارستان شهید صدوقی واسه جشن فارغ التحصیلی دوستان پزشکی اجرا دارم..تا خدا چی بخواد.

پ.ن2:به زودی قول میدم آپ های خوب و به درد بخوری داشته باشم..بگو ایشالله جوون

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:55 توسط حسین| |
سلام..میخوام امروز از اجرای هتل لاله یزد بنویسم...اون شب افطار دعوت بودم و دیر به محل برگزاری جشن رسیدم.

وقتی رسیدم با استقبال هنرمند عزیزآقای صفوی زاده روبرو شدم(غیر منتظره بود)....بعد از صرف افطار(جاتون خالی) رفتیم روی حیاط ...این هتل یکی از هتل های سنتی یزد بود که خیلی قشنگه...تالار حیاط محل سن بود و روی حیاط با صندلی پر شده بود...همه نشسته بودن ..مسولین سازمان بهزیستی یزد و معلولین همیشه سالم و مردم عزیز و همه هنرمندان یزد...برام جالب بود خیلی از هنرمندانی که هرجایی برای اجرا پا نمیزاشتن همه اومده بودن تا مجانی برای کسایی برنامه اجرا کنند که همه میزبان ما بودن...همه اومده بودن در جشن همت عالی:

مهدی صفوی زاده(بازیگر؛تقلید صدا؛ عضو گروه صدای تهران)،حمید خالویی(نوارنده و خواننده )مهدی قانع(بازیگر سریال ترمه در نقش برادر ترمه(سیبیل)و مجری توانا)آقای ملوکی(عضو انجمن شعبده بازان ایران)آقای کریمی( بازیگر رادیو)آقای علی قزلباش(خواننده صداو سیما؛خواننده ترانه بارون  بارون بارونه هی..به لحجه لری) صائب حائری زاده(باریگر صداوسیما)مصطفی راغب(بازیگر سریال روزهای قرآنی؛خواننده؛قاری برتر قرآن)مجتبی سعیدی(بازی سایه،هنر ناب تقلید صدا و بازی با سایه دست)و عباس گلرسان (تهیه کننده و مجری)

و خلاصه هنرمندای دیگه ایی که من اسمشون خاطرم نیست....مجلس خیلی خوبی بود و خیلی هم طول کشید ولی با این وجود مورد استقبال قرار گرفت..

برای من باعث افتخار بود که در کنار این اساتید برنامه اجرا کردم...و افتخار بیشتر که دل معلولین رو شاد کردیم.جشن تمام شد اما عکس یادگاری هنرمندان در کنار هم بسیار دیدنی بود

پ.ن1:من در اون مجلس از طرف صداوسیما برای گویندگی رادیو دعوت شدم ولی هنوز نرفتم..

پ.ن2:دوستان بهم یه هدیه دادن که اون هدیه فال حافظ بود.گذاشتم روی طاقچه تا یادم باشه سالمم و خدارو به خاطرهمه داشته هام شکر کنم.

پ.ن3: بیستم مهرماه در سازمان انرژی اتمی  تهران واقع در امیر آباد شمالی برنامه دارم..توافق های اولیه صورت گرفته ولی کاملش رو به اطلاع دوستان میرسونم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:5 توسط حسین| |
سلام دوستان.به اطلاع دوستان یزدی میرسونم  امروز در هتل لاله یزد واقع در بلوار بسیج جشنی برای ایتام و جامعه معلولین برپاست که من افتخار اجرای برنامه رو دارم به همراه دوستان هنرمند عزیزم..آقای مهدی صفوی زاده(بازیگر و تقلید صدا،عضو گروه صدای تهران)و آقای حمید خالویی ( نوازنده و خواننده جوان استان یزد)

همچنین در 3 مهرماه جشن فارغ التحصیلی دوستان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد رو دارم

17 و 20  مهرهم دو برنامه در تهران دارم که به اطلاع دوستان میرسونم

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

اینم یه شعر از دفتر شعرم که تقدیم میکنم به همه عاشقان طریق مهربانی:

   توبه

آن شب که چنان به کوی تو مست شدم

دیوانه شدم عاشق یکدست شدم

آن شب که به جرعه ایی می پیمانه

از خویش برَستم و شدم دیوانه

شب تا به سحر با تو صفا میکردم

آن شب که گدا شدم گدایی کردم

با اشک بصر همه نشستیم به صف

فریاد زدم رحیم و رحمان العفو

این بنده رو سیاه را خوب ببین

این برده پر گناه و این ننگ زمین

این برده پر گناه و این غول هوس

محکوم به حبس ابد و کنج قفس

آخر چه کنم خدا تهی دستم من

دل در گرو محبتت بستم من

آخر چه کنم ز عاقبت میترسم

از روز جزاء و آخرت میترسم

ای راحت جان بینوایان توبه

ای عشق تمام آدمیان توبه

                                                     حسین وکیلی زارچ

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:3 توسط حسین| |
سلام

امروز از اون روزاییه که دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه...میدونید چرا؟؟؟

جوابش اینه...فردا یه بچه ایی به دنیا میاد که دلش و وقف نگاه مردمی کرده که از نگاهشون دل زنده بشه به اندازه زندگی....

فردا ننگ زمین یا افتخار شیاطین پاشو به روی این کره خاکی میزاره که شرمنده خدا بشه و سر بزیر در پی عفو  خدا شب میلادشو  شب زنده داری کنه و از خدا بخواد از امشب دوباره متولدش کنه که آدم بشه و آدما دوسش داشته باشن.

فردا پسری به دنیا میاد که نمیدونه تو این سالهایی که نفس می کشیده چندتا دل و شکسته که باید برای بند زدنشون دست التماس به سمت صاحب دلان دراز کنه

فردا اون پسر وارد بیست و پنجمین سال زندگیش میشه.یعنی نیمه راه(سن که رسید به پنجاه/فشار میاد.....)..پسری که هیچوقت بزرگ نشده...ولی اونقدر شکسته که گرد پیری از الان چهره شادشو پوشونده

فردا ،شب ضربت خوردن حضرت امیرالمومنینه و مصادف با میلاد اون پسر...تسلیت..یک دنیا تسلیت به بلندای فریاد (فزت و رب الکعبه)

یه پیشنهاد:اگه می خوای به این پسر هدیه بدی فقط براش دعا کن...دعا کن اسیر تلاطم زندگی نشه..دعا کن زمین نخوره که اگه بخوره نمیتونه بلند بشه، دعا کن اسیر تخت بیمارستان نشه و بتونه دلی رو گرم کنه..دعا کن برایش که دعای تو اثر دارد...

پ.ن:بچه که بودم اگه میخواستم بگم یکی رو چقدر دوست دارم میگفتم 10 تا،چون تا 10 بیشتر بلد نبودم بشمارم.اما میخوام بگم دوستون دارم به اندازه 10 تای بچه گیام........

                                              حسین وکیلی زارچ  

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:29 توسط حسین| |

جوابیه:                                                     سلام

دوستانی به من کامنت دادن که چرا وبلاگت تنوع داره و چرا تخصصی در مورد مسائل اجرا نمینویسی ، من در جواب این عزیزان به این نکته اشاره میکنم که من خودم رو منحصر به  موضوعی خاص نمیکنم و دوست دارم در تمام زمینه ها کار کنم.....حالا ممکنه در زمینه های دیگه استعداد نداشته باشم ولی از ته دل می خوام همه در جریان نوشته هام چه شعر چه  داستان و چه مقاله قرار بگیرن...و شما با نظراتتون من رو همراهی کنید تا بهتر و بهتر بشوم دوستان دیگه ای سوال کردن چرا این روزا اجرا نداری... اینم جهت اطلاع این دسته از دوستان

===========================================================

اما دوستان به اطلاع شما میرسونم که 2  مهر در سالن اجتماعات غدیر استان یزد جشن فارغ التحصیلی دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی رو دارم ، اما اجرای پیشنهادی دیگه ایی هم دارم که هنوز حتمی نشده ولی دعوت انجام گرفته که در تهران خواهد بود..جشن نیکوکاری  در  سازمان انرژی اتمی تهرانه که همونجور که گفتم قطعی نشده.....10 مهر ماه هم جشن فارغ التحصیلی در تهران دارم برای دوستان دانشکده علمی کاربردی تهران در سالن اجتماعاتی واقع در پاسداران....که اینم هنوز قطعی نشده ولی دعوت از طرف مسوولین صورت گرفته...

===========================================================

اما با یه شعر در مورد شهید تموم میکنم شعری که برای مسابقه پایداری فرستادم

به ادامه مطلب رجوع شود



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:41 توسط حسین| |

یکی از دوستان خواننده وب من پیشنهاد داد و گفت در مورد پدر و مادرای تهران هم مطلبی بنویسم


من نمی خواستم وارد این مورد بشم اما بخاطر احترام به نظر این دوست عزیز اطاعت امر میشود


اما تعریف پدر و مادرای تهرانی:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:47 توسط حسین| |
سلام خدمت یاران باوفا و دوستان بهتر از جان....من همین امروز برگشتم.

پیش اما رضا همه شما رو دعا کردم

فرا رسیدن ماه رمضان بر همه شما دوستان عزیز مبارک باد...در لحظه افطار و در لحظه سحر من حقیر رو یاد کنید و برام زیاد دعا کنید..ممنون

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:16 توسط حسین|
سلام دوستان عزیزم..من از تک تکتون ممنونم که من رو تنها نمیزارین..........

احتمال زیاد فرداشب برم مشهد....و همه شما رو دعا میکنم.دلم برای وبم و شما تنگ میشه ولی سعی میکنم سر بزنم...حلالم کنید..سلامتوت رو به امام رضا میرسونم...............

یا امام رضا درد ما رو میدونی                            یا امام رضا روتو بر نگردونی!!!!!!!

اما من خوب میدونم اونجا جای کفتراست ..آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست....تو همین فکرا بودم که یهو صدایی گفت تو نترسو راهی شو .....به سیاهی فکر نکن ......تو یه زائری بروووووووووووو

                                                            منم رفتم که رفتم(بای تا های)

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:51 توسط حسین|
سلام دوستان همیشه همراه؛ این هم وفای به عهد من؛مجوعه عکس های اجرا در

دانشگاه یزد(جشن فارغ التحصیلی فیزیک 84)..امیدوارم خوشتون بیاد:


به ادامه مطلب روجوع کنید.............
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:38 توسط حسین| |
یه روز برام نوشتی حرفای عاشقونه

نوشتی هم دل بودن همیشه کارمونه

"""""""
یه روز برام نوشتی عاشقتم عزیزم
هرچی عشقه تو دنیا به پای تو میریزم
"""""""
دل منو خریدی با حرفای قشنگت
تموم سرنوشتم افتاده بود تو چنگت
"""""""
من عاشقت نبودم تو دلمو خریدی
تو آسمون عشقم تو بودی که پریدی
""""""
یادت میاد مهربون باهام چه عهدی بستی
واسم بگو چطور شد عهدمونو شکستی
""""""
بگو آخه کی اومد به دل من جفا کرد
بگو کدوم نامردی تو رو ز من جدا کرد
""""""
بگو آخه چه کردم دیگه دوسم نداشتی
بگو آخه چطور شد پا رو دلم گذاشتی
""""""
به خاطر عشق تو از همه دل بریدم
چه طعنه های تلخی از این و اون شنیدم
""""""
رفتی و نامهربون عشق و فروختی ارزون
حالا دیگه فهمیدم عاشقی نیستش آسون
""""""
منم چشامو بستم به پای تو نشستم
کافر بودم ولی خوب حالا خدا پرستم
""""""
کابوسای شبونه اشکای دونه دونه
نهیب زدم به قلبم عاشق تو نمونه

                                                                                                                                                   



دفتر خاطراتو من کردم پاره پاره
قسم خوردم که دیگه عاشق نشم دوباره
""""""
تمومه این ماجرا آخر قصه اینه
احساس من بدل شد به نفرت و به کینه
""""""
حالا چقدر میخندم به کارو رفتار تو
ای عاشق کذایی خدا نگهدار تو
""""""""""""""""""""""""""""""""
حسین وکیلی زارچ
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 9:38 توسط حسین| |

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

این چند روزی که اجرا داشتم دوستان زیادی از جمله خانم ها و پسرهای جوان و نوجوان از من  سوال کردند که چجوری میتونند مجری موفقی بشوند.من بعد از فکر کردن راجع به این موضوع به این نتیجه رسیدم که این موضوع رو روی وبلاگ قرار بدم تا همه بتونند از مطلب استفاده کنند

پس ادامه مطلب رو بخونید تا جواب سوالتون رو بگیرید:


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:53 توسط حسین| |
گفت و گو با زهره سادات هاشمي گوينده راديو
راديو، بدون دنيا،‌با عشق
زهره سادات هاشمي متولد دي‌ماه 1356 مشهد است. وي ليسانس تاريخ دارد و از سال 1374 وارد صداي مركز خراسان شد و در اين مركز به عنوان بازيگر نمايش و گزارشگر و دستيار تهيه و گوينده جايگزين فعاليت كرده است. همچنين فعاليت در سيماي مركز خراسان به‌عنوان گزارشگر و منشي صحنه در نمايش‌هاي تلويزيوني و كليپ‌هاي جنگي از ديگر كارهاي اوست.
هاشمي از سال 77 رسما گوينده شبكه جوان شد و تاكنون در اين شبكه گويندگي برنامه‌هاي روي خط جواني، قرار شبانه، موج روز، ساعت 25، ايستگاه ورزش و باشگاه جوان را برعهده داشته است.
هاشمي در حال حاضر گويندگي برنامه مثلث را در شبكه جوان بر عهده دارد و در راديو تجارت هم سه روز در هفته برنامه بازار خبر و به صورت يك هفته در ميان برنامه مجله اقتصادي را گويندگي مي‌كند. وي گزارشگر اولين گزارش فوتسالي است كه توسط گوينده زن براي جشنواره راديو گزارش شده بود.
ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:31 توسط حسین| |
غروب شد نیامدی.............و دوباره روز از نو روزی از نو
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:6 توسط حسین|

این مطالب ارزش ادبی نداره ولی:

دوستانی که از مطالب وبلاگ من استفاده میکنند خواهش میکنم با ذکر منبع باشد و یا نام من در زیر اثر قید شود.ممنون


دل من عاشقه و بهونه گیره               دوباره تنگ غروب دلم میگیره

دیگه بغض تو گلوم امون نمیده           هرچی حرفه تو دلم خدا شنیده

دوباره غروب اومد دل مبتلا شد          همه وجود من غرق دعا شد

 الهی خدا درو بروت نبنده                  دعا کردم واسه لبهات که بخنده        

الهی غروب عمرت و نبینم                 الهی زنده باشی من جات بمیرم

یه غروب آشنا و پر حکایت                  یه غروب پراز گلایه و شکایت...

چرا من غروب و تنها میگذرونم            چرا من باید بدون تو بمونم

به خیالم غروب با تو قشنگه                تو غروب چشمای تو رنگاورنگه

به خیالم غروب با تو، طلوعه               غروب با تو بودن خط شروعه  

همیشه تنگ غروب اینجا میشینم        میدونم آخر یه روز تورو میبینم


                                                                 حسین وکیلی زارچ

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:6 توسط حسین| |

حمد و سپاس خدای محبوب را سزاست، که جوانی را آفرید، که اگر

جوانی نبود،زندگی به آسمان بی ستاره می مانست و باغستان بی گل و

گیاه و حیات بی آب و آینه.....

میلاد حضرت علی اکبرو روز جوان بر همه جوان دلان و عاشقان مبارک باد

من از امروز هر شب در یزد برنامه دارم تا روز شنبه 17 مرداد ماه....شاید آخرین اجراهای من در ماه شعبان باشه البته یه جشن فارغ التحصیلی هم دارم که اگه قطعی شد به سمع و نظر دوستان میرسونم.امشب در  منطقه سرچشمه یزد برنامه مردمی دارم که می دونم جشن خیلی خوبی میشه و دیروز صبح داشتند دوستان فضا رو آماده میکردن و چون ورود برای عموم آزاده دوستان یزدی میتونند بدون محدودیت در این جشن حاظر شوند.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:21 توسط حسین|

کارت پستال نیمه شعبان میلاد امام زمان (عج) و روز مستضعفان


چند روز پیش  به مناسبت میلاد امام حسین و حضرت ابوالفضل اجرا داشتم و چند روز دیگه هم به مناسبت نمیه شعبان و میلاد حضرت صاحب الزمان اجرا دارم......امروز یه حساب سر انگشتی کردم دیدم  با امسال نیمه شعبان ،حدود 9 ساله دارم اجرا میکنم و ای وای که این قافله عمر عجب میگزرد.

دلتنگ یوسف زهرا شدم..

نَقله آوردن یوسف رو تو بازار برده فروشا بفروشن،همه ثروتمندای مصر جمع شده بودن تا یوسف رو بخرن،حتی نقله یوسف رو توی یه کفه ترازو میزاشتن، کفه دیگه رو پر از سکه های طلا میکردن!!! یعنی چی ؟

یعنی هم وزن یوسف طلا میدادن....

یوقت دیدن میون این خریدارا یه پیرزنه، دوتا کلاف نخ به دست گرفته اومده یوسف رو بخره، گفتند آی پیر زن، مگه این خریدارا رو نمیبینی که با چه قیمتایی اومدن یوسف رو بخرن؟ چطور فکر کردی که میتونی با دوتا کلاف نخ  یوسف رو بخری؟

وپیر زن جوابی داد که امروز حرف من و توی عاشقه...:

پیر زن گفت من میدونم نمیتونم با دو تا کلاف نخ یوسف رو بخرم..اما برای من همین افتخاره که اسم من رو جزو خریدارای یوسف بنویسن...

حالا من میخوام بگم چی؟ میخوام بگم الهی من  به فدای عطرخوش شما گل نرگس زهرا، منم میدونم با این نوشته ها ،با این اجراها، با این حرفا نمیتونم دل مهربونتون رو بخرم..ولی برای منم همین افتخاره که اسم من رو جزو خریدارای یوسف زهرا بنویسن....

اما دلم گرفته،خدا رو شکر میکنم که آقا تا الان و این لحظه من رو اسیر تخت بیمارستان نکرده و 9 ساله اجازه میده تو مجلس میلادش با دو بیت شعر و صدای ناقص حنجرم که بهاش از اون کلاف نخ پیرزن کمتره انجام وظیفه کنم

آقا دلم گرفته امسال خودت بیا و گره از دل خسته من وا کن.من مزد اجرای ایام شعبانیه رو از خودت میخوام

یادته که 16 سالم بود اومدم تو یکی از مراسم ها فقط خواستم دو بیت شعر بخونم ، گرفتارم کردی و به پام نوشتی هر سال باید نوکری کنی...اما آقا امسال دل گرفته من  که خسته تر از هر ساله ،چطور میتونه دل عاشقاتو شاد کنه.تا چند سال بخونم اندکی صبر سحر نزدیک است.آخه رو  پیشونی بند من هر سال نوشته  گل سرخ و سفیدم کی میایی؟خودت کمک کن  مثل هر سال، خودت عنایت کن  که نوکرت  زبون و حنجرش گرم بشه،من دلم گرفته..................بیا دل گرفته من رو جلا بده.آقا دل من گرفته و داره زمزمه میکنه:

دنیا در آستانه جنگی مجدد است        از شرق و غرب محنت انسان مشدد است

چون نیک بنگری دل غمگین هر کسی            در انتظار قائم آل محمد است

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:10 توسط حسین| |
لطفا به این مطلب نیز به دید طنز نگاه کنید..کاملاً طنز...........................

امروز میخوام در مورد پسرای تهرانی حرف بزنم.....

اینم بخاطر قولی که دادم و خانما نگن چرا واسه پسرا چیزی ننوشتم...

من پسرای تهران رو به چند دسته تقسیم میکنم:123...لطفاً به ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:44 توسط حسین| |

عشق می آید زعین و شین وقاف           خنجری بر گرد راسی در طواف

عشق آید جمله عین و قاف و شین         حای حامیم در میان یا و سین

آری عشق آید ز قاف و شین و عین       عشق یعنی یک کلام و آن حسین

سلام دوستان عزیزم....

1.اعیاد شعبانیه رو به همه شما تبریک میگم و امیدوارم توی این روزا به آرزوی خودتون برسید.من به اطلاع دوستان عزیز یزدی میرسونم که امروز-فردا یعنی شنبه و یکشنبه و 12 مرداد روز میلاد حضرت علی اکبر در یزد برنامه دارم. همراه با دوستان هنرمند خودم هم گروه تئاتری در نظر گرفتیم که تا روز میلاد امام عصر (عج) آماده اجرا خواهد شد..

2.مطلب بعدی عرض تسلیت به خانواده های داغ دیده تهران که جوانان بیگناه خودشون رو از دست دادن...وهمچنین عرض تسلیت به بازماندگان کشته شدگان هواپیمای تهران مشهد....و این که هر دم از این باغ بری میرسد/تازه تر از تازه تری میرسد.

3.کناره گیری رحیم مشایی از سمت معاون اولی احمدی نژاد نشان از تزلزل در دولت کریمه آقای احمدی نژادهستش و  مطمئن باشید  ایشون برای رحیم مشایی و کردان پست های بالایی رو در نظر خواهد گرفت به همه شما قول خواهم داد.....رهبر معظم برای احمدی نژاد حکم پدری رو داره که مدام باید این بچه رو چک کنه که یوقت سوتی نده و موجب خسارت و زیان به نظام نشه.....اونم از سوتی هایی که بابای بچه باید خسارتش رو پرداخت کنه..امیدوارم کار به اونجاها نکشه و همه این چیز ها به خوبی و خوشی بگذره.. و این نیز بگذرد............

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:3 توسط حسین|

لطفاً به این مطلب به دید طنز نگاه کنید.اما میدونید که 90% طنزها واقعیتِ:

اسم تهران که میاد  همه یاد شلوغی و همهمه و کِیف و....خلاصه یاد همه چی می افتن.اما هرکسی تهران رو یه جوری معنا میکنه،بعضی به تهران به دید کار و سرمایه نگاه میکنند.بعضی دیگه به دید گردش و تفریح و..اما بعضی هم به دید تحصیل و پله ایی برای ترقی نگاه میکنند.

امامن با توجه به اینکه اونجا دانشجو بودم ن از دسته سوم نیستم.چون فقط درس خوندم که خونده باشم.و با توجه به کار کردنم تو یه داروخانه شبانه روزی که بیشتر برای رفع بیکاری بود  از دسته اول هم نیستم چون پول زیادی گیرم نمیومد وهمچنین به خاطر اینکه این چند سال تفریح قابل توجهی هم نداشتم  مسلماًازدسته دوم هم نیستم.........!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:11 توسط حسین| |
سلام دوستان.فرا رسیدن مبعث رسول بزرگوار اسلام رو به همه تبریک و تهنیت عرض میکنم...

اما دیروز دانشکده داروسازی تهران شاهد جشن فارغ التحصیلی دانشجویان توانبخشی تهران بود.برنامه عالی برگزار شد و من از اجرا لذت بردم...چون همه چی خوب بود..و چیزی که منو راضی کرد،راضی بودن همه حضار بود که حضوری و رودررو ابراز لطف کردن..و من از این بابت خوشحالم...پس میخوام به یه شعر مهمونتون کنم....

تا در پناه مُصحف ودر دین احمدیم            برجمله خلایق عالم سرآمدیم

زیر لوای آل علی صف کشیده اییم          چشم انتظار قائم آل محمدیم

                                                                                           صلوات

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:53 توسط حسین| |

واسه هواپیمای سقوط شده و مرگ 167 نفر از هموطن هامون چی باید گفت ؟

تسلیت کدوم کار رو پیش برده که اینها تویه گفتن تسلیت پیش دستی میکنند و عنوان همه ی خبر های اعلام شده پیام تسلیت  به خانواده ها ی داغ دیده است . نمیدونم چرا این همه با افتخار پیام تسلیت میفرستند . اعلام میکنند به محض سقوط جلسه نظارت بر فلان چیز در فلان جا برگزار شد . که چی ؟ که به کجا برسند ؟ که چی اعلام کنند ؟ به نظرشون آب ریخته رو میشه جمع کرد ؟ به نظرشون برگزاری جلسه دردی از کسی درمان میکنه ؟ به نظرشون وقتی محتویات جعبه سیاه قابل بازخوانی شد و به نتایجی رسیدند حقیقت رو اعلام میکنند ؟ به نظرشون اصلا به نتایجی میرسند ؟

167 نفر از مردم این مملکت دیروز به آتش کشیده شدند و امروز صبح رادیو آهنگ شاد پخش میکنه و برنامه های روزهای قبل خودش رو ادامه میده . دیروز هزار خانواده داغ دیده شدند و دیشب تلویزیون فقط عرض تسلیت گفت .

چی شد ؟ اینها همون هموطنها و همون مردمی هستند که حماثه می آفریدند ، چی شد !؟ چی میشد حداقل به حرمتشون تلویزیونی که همیشه عزا داره اینبار به حرمت اینها عزا میگرفت ؟

از طرف خودم به بازماندگان دکترحسین کریمی زارچی  همشهریانم که همراه با همسر و فرزندانش وقتی برای تحصیلات تکمیلی راهی دیار غربت بود دچار این اتفاق تلخ شد تسلیت میگویم وچه سخت است داغ 5 تن........

 

مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد روی لباس سفیدت
وقتی در حیاط را باز می کنی
و شاخه های پر از شاهتوت
لج می کنند و کنارنمی روند
مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد در حوض آپارتمانی
که اصلا « حیات » ندارد
تا تو رنگارنگی  چین خوردن دامنی را بمیری
مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد  روی سرت ،
سیبی که نباید بخوری
وقتی که زیر یک پنچره  آهنی  ،
«امشب ،شب مهتابه» می خوانی 
 وقتی که کشف می کنی
بر خلاف تمام جاذبه ها  
مرگ 
مثل یک اتفاق
می افتد
تا تو را بالا ببرد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:35 توسط حسین| |

سلام دوستان..از همه ممنونم که نظر دادین و از اونایی که تازه میان میخوام نظر بدن و من رو راهنمایی کنند

قابل توجه دوستان تهرانی...من 28 تیر ماه تو دانشکده داروسازی  دانشگاه تهران اجرا دارم.جشن فارغ التحصیلی دوستان توانبخشی دانشگاه تهرانه.. دوستان امر کرده بودن اطلاع بدم  که اطاعت امر شد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:0 توسط حسین|

سلام دوستان من..طبق قولی که داده بودم شعر داستان پست قبلی رو آوردم البته ناقص چون خیلی زیاد بود و منم نمیتونستم همه رو تایپ کنم.خلاصه من رو ببخشید..دوستانی که تازه میان و مهمان من شدن میتونند داستان این شعر رو تو پست قبلی بخونند...


لطفآ روی ادامه مطلب کلیک کنید.........................................


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:32 توسط حسین| |
سلام.معذرت که نتونستم آپ خوبی داشته باشم...یکشنبه 14 تیر دانشکده پرستاری دانشگاه تهران(م.توحید)برنامه داشتم

جشن فارغ التحصیلی دانش آموختگان دوره 37 پرستاری.... ضربتی ترین  اجرای من بود.ساعت 10 شب با من تماس گرفتند که فردا ساعت 2 اجرا داری و این که بیا دیگه ...با این که ته دلم نمیخواستم برم چون دیدم جشن دانشجوییه رفتم .بسوزه این عشق به جوانان ...وارد که شدم مجلس خوب شروع شد.اساتید و خانواده ها و رئیس دانشکده اومده بودن و این رو بگم رئیس تازه رسیده بود و همچی طبق روال پیش میرفت تا من یه سوتی بد دادم.. و شعر طنز گزنده ایی رو خوندم که رئیس دانشگاه خوشش نیومد و خراب شد...رئیس جلسه رو ترک کرد و معاون دانشکده، خانمی که از من دعوت کرده بود رو توبیخ کرد و گفت برای فارغ التحصیلیت مشکل بوجود میارم....

کاش دیگه دم از آزادی بیان و انتقاد پذیر بودن نمیزدند..و خلاصه توی اون جمع که اساتید دانشگاه تهران حضور داشتن ..آقای دکتر مجد بعد اون شعر سخنرانی کرد و گفت : از مجری برنامه میخوام که دیگه این شعر رو توی هیچ دانشگاهی نخونه...و من بازم خجالت کشیدم..ایشون دکترای ادبیات داشت و تذکرش کاملاً وارد بود...ایشالله بعداً شعرو میزارم ببینید لایق این برخورد بودم یا نه و جالبه نظر دانشجو ها و خانواده ها غیر از این بود.

خدا روز بدتون نده.وقتی یه آدم بیافته تو جاده بد شانسی همش براش بد میاد..بعد قرار شد یکی دیگه از اساتید خارج از کنداکتور بیاد و سخنرانی کنه..که اسمشون آقای دکتر نظری بود ولی کسی از بچه ها سمت درست ایشون رو نمیدونست..من برگه کنداکتور رو دادم دست اپراتور صدا و گفتم سمت ایشون رو بپرس و بنویس تا من بخونم ..بعد از درست کردن گندی که زدم و خوندن شعر های حماسی و معذرت خواهی از حضار نوبت به دکتر نظری رسید منم طبق معمول از روی کنداکتور سمت ایشون رو خوندم(دکتر نظری عضو هیئت علمی دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه تهران و مدیر نیروی انسانی وزارت کشور ...

استاد اومد بالا و گفت که مجری امروز روی دنده سوتیه ..وزارت کشور کجا بود ما تو این وزارت بهداشتش موندیم بعد من فهمیدم که ای وای اپراتور صدا به جای وزارت بهداشت برای من نوشته وزارت کشور و من چون همون لحظه برگه رو گرفتم و خوندم متوجه نشدم..و بازم معذرت خواهی از جمع و از دکتر

خلاصه کل سیستم فکریم بهم خورده بود و  اداره مجلس برای اولین بار برام سخت شده بود...

اما خدارو شکر تا آخر دیگه اتفاقی نیفتاد و همچی به روال عادی برگشت منم که دیدم اینجوریه حسابی سنگ تموم گذاشتم..دست آخرم میعاد اشک ها و لبخندها و مراسم تحلیف بود و منم نا خدا گاه به یاد دانشگاه و دوستام افتادم دلتنگی وجودم رو گرفت..با دانشجو ها عکس یادگاری گرفتم و بعضی از دوستان به من گفتند که شعرت هیچ مشکلی نداشت و این به خاطر جو بسته دانشگاه های ایرانه و جالب بود که من این شعر رو چند تا دیگه دانشگاه اجرا کرده بودم و مشکلی پیش نیومده بود..حالا......

خانواده ها گفتند خوب بود ..دکتر نظری برام دست تکون میداد و گفت اجرات حرف نداشت.برای من همین مهم بود که مردم خوششون بیاد نه مسولین و خوشحالم که در جهت رضایت مسوولین دانشگاه قدم بر نداشتم و رسالتم رو انجام دادم.......

حالا دوستان برام دعا کنید که اسیر این شکست ها که اگر اسمشو شکست بزاریم نشم و بتونم به همه دانشجو ها در هر دانشگاهی کمک کنم...

پایین رفتیم دوغ بود         بالا اومدیم ماست بود               قصه ما راست بود

                                                                                      حسین وکیلی زارچ

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:59 توسط حسین| |
سلام دوستان عزیزم

دیروز سالن شهید پاکنژاد اجرا داشتم..جشن فارغ التحصیلی دوستان دندانپزشکی ۸۲..خیلی خوب بود ازشون ممنونم که محیط خوبی رو فراهم کردن..و امیدوارم تونسته باشم انتظارشونو پاسخ بدم..

نکته بعد..اینه که این چند روز تو شرکت کار زیاده پس نمیتونم زیاد آپ کنم.آخه کمتر تو دفترم.ببخشید

                                         حسین وکیلی زارچ

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:39 توسط حسین|

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

Bahar-20 بهاربيست